بارکشی
آدرس جدید : www.manokhodamm.blogfa.comطعمه ی مطلوب
چرا؟ چگونه؟........ طعمه را مي بيند....... مي شناسد...... ولي چون ماهي گرفتارش مي شود..... چيست اين طعمه ي شيرين که نتوان ز کنارش گذشت؟........ چگونه کند رهايي از شوق اسارت؟..... اسارت نيکوست در مقابل چنين حقارت......... اي دوستداران، به ياريش بشتابيد........ آيا هنوز فرصت رهايي هست؟.......... يا به فرجامش رسيده؟..... چگونه رهايش کنند؟........ خدايش خود داند.......... شايد بهترست براي او طعمه ي مطلوب شدن........ از راه دل بستن و به بيراهه دل دوختن........ دل سوزي براي که؟......... که خود دلش به حال خود مي سوزد...... دردي بيدرمان تر از وابستگي نيست......... مخصوصا اگز خود بداني که وابسته اي.......... براي يک بار هم که شده چشمانت را بگشاي......... از ديده ننگر .......... از درون بنگر .......... به خود نگاه کن.......... آيا ارزشش را دارد؟........... براستي که صياد طعمه ي شکارش را خوب مي شناسد.......... هر شکاري را طعمه ايست....... فراموش نکن.......... هيچ وقت در امان نيستي.......... و هيچ گاه نخواهي فهميد.......... مگر روزي که از دست رفته باشد......... فرصت ها.........پریشانم
>>>>>شعری
زیبا از دکتر شریعتی>>>>>
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه ي ديوار بگشايي
لبت بر کاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکه اي اين سو و آن سو در
روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن،
از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از
احساس سرشار است
شب آخر
برای آخرین بار خاطرات شیرین با تو بودن را یاد می کنم بهترین من
در کنار جاده های سبز با من قدم زدت را
و در جنگل های زیبا با من از جویبار پریدنت را
به یاد می آورم
اولین دیدار
کنار برکه ای نشسته بودیم
با تو تماشای مرغابی ها لذت بخش بود
افسوس که روزگار توان دیدن با هم بودنمان را نداشت
زیر درخت آخرین خداحافظی نشسته ام
خاطرات با هم بودن را در دفترم می نویسم
و فریاد می زنم از
جدایی
سرنوشت
کنون با یاد تو به خواب میروم
باشد که فردا در کنارت باشم
در دنیایی جاویدان
کودکی شیرین
کودکی را یاد خواهم کرد دوباره
یاد آن خاطراه ها، نه برای لحظه ها
برای ذهن تازه، یادی دوباره
دنیا برایم زیبا بود،
خاطره های پاره پاره
روانند چون جوی آب در سرابم
بار دیگر می گردم دنبال ستاره
همه ی عالم برایم تازه بود
کل مردان عمو و کل خانم ها خاله
دوست داشتم که دکتر بشوم
خوب کنم مادر بزرگم را دوباره
باغچه ی خانه برایم زیبا
می شدم خوش حال من از هر چیز ساده
چون که جوی خاطراتم به دریا ها رسید
جز بیابان و کویر چیزی ندید
باغچه ی کودکی ام ویران شد
کوچه ی بچگی، کنون زندان شد
من ماندم و عمو هایی چاقو بدست
خاله هایی سوخته در آن دور دست
عاشق بازی و نقاشی، من
کاش همیشه کودک می بودم
در جوانی در قفس نشسته ام
به در زندان خود زل زده ام
دست من از قلم خالی لیک
کلمات را در دلم حک کرده ام
می نشینم تا که روزی برسد
آنروز که روانم را آزاد کنم
سال ها درد و تنهایی و زخم
یک دفعه همه را رها کنم
یاد باشد این روز و این سخن
آید آن روز که آرید به یاد، این ستم
من و تو فرقی نداریم
آسمان قلب من خالی نیست
آفتاب ذهن من واهی نیست
می نویسم من برای آشنا
رنگ خون بدنم آبی نیست
جسم من شاید شکنجه می چشد
لیک روح و جان من فانی نیست
جوهر حکمت برایم آورید
دفتر احساس من نامی نیست
بسته خواهد شد زنجیر، پیکرم
می نویسم از کلام آخرم
ای برادر کن دستت را دراز
شو رها از چنگ مهراب نیاز
گوش کن تو حرف راستین را زمن
بشنو تو تنها برای یک بار این سخن
آنکه می خواد تورا چون یار خویش
دست یاری می فرستد او ز پیش
می شود با تو و من او یک کلام
تا که آباد و رها سازیم ما ایران خویش
دشمن حتماً نیست خارج از مرزهایمان
دشمن است آن که ببندد راه آزادیمان
او نمی نامد به خود من دشمنم
می رود او بر سر افکار مان
پس بیا با هم شویم ما یک صدا
بار دیگر یاد کنیم با هم ما خدا
سنت پیشوای خویش تکرار کنیم
کشور خود کعبه ی گل ها کنیم
آخرین نگاه
آن لحظه که در چشمانم خیره شدی
نگاهت مرا به لرزه انداخت
بی آنکه لب به سخن بگشایی
دریافتم کلامت را
جدایی...
بی تو، پیمودن راه زندگی بی معناست
اکنون که دیگر تو در کنار من نیستی
چه دلیلیست زندگی را
آسان ترین راه را می گزینم
شاید مرحمی بر دردهایم باشد
مرا در آغوش بگیر
مرگ
همیشه با تو
دوست دارم با تو بودن را
با تو به زندگی فکر کردن را
با تو با مشکلات روبه رو شدن را
و با تو ره به سوی فردا سپردن را
با تو شادم
می خندم
به هیچ چیز فکر نمی کنم، وقتی با تو
ام
تا وقتی تو با منی، چه دلیلیست
برای غم؟
ای الهه ی زیبایی و پادشاه شادی
وجودم
اکنون که تو را دارم، همه چیز
زیباست
خداوند مرا دوست دارد
تو
بهترین لحظه ی زندگی ام، لحظه ی
دیدارت بود
بی آن که بدانم، تو را غالب بر روح
خود یافتم
و آن هنگام شعفی همراه با ترس در
من موج زد
شعف از داشتنت
و ترس از فراقت
لبخند تو مرا به زندگی واداشت
برای آن من از همه چیز خود گذشتم
بی آن که به عاقبت فکر کنم
عاقبت چه خواهد بود وقتی که بی تو
هیچم؟
شاید فردا...
هر روز به امید دیدنت
سر از پنجره ی زندگی بیرون می کنم
و به درختان می نگرم
تا که شاید فلک جای پایت را روی
خاک های دور درختان خانه ام بگذارد
و هرروز به امید فردا
به مرگ پشت می کنم و لحظه ها را برای رسیدن به فردا سپری می کنم
بدان ای رویای بی پایان من
اگر سرنوشت تو را در باریک راه من
نمی گذاشت
دیگر کسی نبود که بنویسد از دوریت
تا کی به امید تو زندگی را سپری
کنم وقتی امیدی نیست؟
در انتهای جاده ی تاریک، تک پرتوی
نوری پیداست
آن امید ارزش هر ایثاری را دارد
بدان که تنهااو و تو می توانید
مرا از آمدن به سویت باز دارید
نه مرگ و نه زندگی
